
جوان ثروتمندی نزد عارفیرفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ... عارف او را به کنار پنجرهبرد و پرسید: چه می بینی؟ گفت: آدم هایی که می آیندو می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. بعد آینه بزرگی به اونشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ گفت: خودم را می بینم ! عارف گفت: ولی دیگردیگران را نمی بینی ! آینه و پنجره هر دو از یکماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه" اما در آینه لایه ی نازکیاز نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی این دو شی شیشه ای را باهم مقایسه کن : وقتی شیشه فقیر باشد،دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کن...
ادامه مطلب
حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید حسن نزد حاکم رفت و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد؟ کار چه شد؟ حاکم گفت: ممنونم که من را آگاه کردی، همه چیز درست می شود. یکسال گذشت ....ا حاکم گفت: صادقانه مشکلتان را بگویید. کسی چیزی نگفت، کسی نگفت گندم و شیر چه شد، کار و مسکن چه شد. تنها از میان جمع یک نفر آهسته گفت: حسن چه شد؟ بزن به افتخار حسن هایی که هیچکس نفهمید چه شدند...
ادامه مطلب